شیرینی
داستان شب - see all episodes
مادربزرگ بلند شد و توپ را برداشت و دست هایش را بالا برد از سر کمرش تا نوک انگشتانش تیر کشید. ناله کرد و توپ را انداخت در خانه بغلی. دوباره صدای بچه ها بلند شد . هورااااااا رضا شانس آوردیا ! لابد نوه هاش اونجان که توپ رو پس فرستاد وگرنه خودش میو مد و کلی غر می زد. مادربزرگ باز هم دلش گرفت . آمد بنشیند که دید دوباره توپ بچه ها از بالای سرش گذشت و افتاد بالای درخت نارنج و چنتا نارنجک از نارنجک های سبز درختش ریخت!... داستان "شیرینی" نویسنده و خوانش : پویا روانبخش
Transcript
You can find here full transcripts for this episode of داستان شب. We're working hard to bring transcripts of all episodes to the web. Please download our mobile app to see transcripts for this episode.
Subscribe to new episodes
Subscribe to get an email every time this podcast publishes a new episode
Thanks for your interest!